گاهی وقت ها دلم برای نصیحت هایشان تنگ میشه، به خودم میگم پا بشم بیام روستا، یکیشون پیدا کنم و برام حرف بزنه از قدیما، از احوالاتی که بر آنها گذشته، ولی این زندگی شهرنشینی دست و پام را گرفته، مثل زنجیر توان حرکتیم را فلج کرده، حرفاشون رو صداقته، نسیم پاکی و یکرنگی با خودش بهمراه داره، مثل صحبتهای استادای دانشگاه برای نون و آب نیست، ساختگی و مصنوعی نیست، از دلشون برمیاد و به دلها میشینه، مثل رادیو و تلویزیون هم نیست که بخاد یه فکر و عقیده را منتقل کنه، همیشه خدا خدا میکنم زودتر برسه، بیام پیششون و حرفاشون بشنوم، حرفاشون گرچه ممکنه تکراری باشه، ولی هیچوقت رنگ و بوی کهنگی و موندگی نداره، همیشه تازه و نشاط آوره، اصلا بهتون بگم مثل هلو تو گلو جا میگیره، من که همیشه از حرفاشون سیر نمیشم.
نظرات شما عزیزان: